تبليغاتX
آشوب نوشته های یک مرده


آشوب نوشته های یک مرده

می نویسم تا باشه بازم مرحمی ...



 

 

حرفی نمونده باقی سکوت حرف آخر ...

 

تو هم به خاطر عشق از منه ساده بگذر ...

 

 

نگاشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:50 توسط تنها| |



cartpostaleto.blogfa
نگاشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:6 توسط تنها| |



خیلی وقته منتظرم  ...

 

روزی ۷-۸ بار وبمو چک می کنم

 

اما نیستی

 

اینم باید بسته شه

 

همان بهتر که ساکت باشد این دل ...

 

cartpostaleto.blogfa

 

 

فکر نکن که این ترانه التماسی واسه با تو بودنه

 

تو واسم چیزی نذاشتی عزیزم این آخر خط منه

 

توی هر ترانه ای که خوندم اسمت تاج اون ترانه مه

 

اسم این ترانه رو هم میخوای بدونی پایان با تو بودنه

 

 

نگاشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:59 توسط تنها| |





سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم



اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم



کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخوام


کی میدونه این حسرتا چه کرده با روزو شبام


تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی



یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی



از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی


به چه امید میخوای باشی که پیش دردام بمونی


تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی



یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی



سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم



اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم



نگاشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:8 توسط تنها| |



 

تنها در اوج نه !

 

 

در اوج تنهایی ...

 

 

نگاشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:8 توسط تنها| |



 

چنین مینماید  زندگی

 

همین که هر روز پیش میرود

 

همین که در درونم گم میشود

 

محو میشود آرام آرام

 

هیچ کس به هیچ چیز اهمیت نمیدهد

 

رفته است آرزویم برای زیستن

 

ساده گویم دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم

 

دیگر چیزی برایم نمانده است

 

و نیازم پایانی است که مرا آزاد میسازد

 

دیگر مثل سابق نیست

 

دلم برای کسب در درونم تنگ شده است

 

که همچون مرگ گم شده است و این نمیتواند واقعی باشد

 

نمیتوانم این دوزخ را تاب ارم

 

احساس میکنم هبچ مرا پر میکند

 

تا حد سکرات

 

تاریکی پهناور سپیده دم را می بلعد

 

زمانی من خودم بودم که اینک رفته است

 

هیچ کس جز من نمی تواند نجاتم دهد

 

اکنون نمیتوانم بیندیشم به این که چرا باید تلاش کنم

 

چنین مینماید که گویی دیروز هرگز وجود هم نداشته است

 

مرگ بگرمی پذیرایم می شود

 

و اکنون تنها خواهم گفت ..بدرود

 

 

Fade To Black

 

Life it seems, will fade away

Drifting further every day

Getting lost within myself

Nothing matters no one else

I have lost the will to live

Simply nothing more to give

There is nothing more for me

Need the end to set me free

 

Things are not what they used to be

Missing one inside of me

Deathly lost, this can't be real

Cannot stand this hell I feel

Emptiness is filing me

To the point of agony

Growing darkness taking dawn

I was me, but now He's gone

 

No one but me can save myself, but it's too late

Now I can't think, think why I should even try

Yesterday seems as though it never existed

Death Greets me warm, now I will just say good-bye

 

متالیکا

 

 

نگاشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:16 توسط تنها| |



 

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا

 

رفتی و افسوس نچیدی مرا

 

ماندم و پژمرده شدم ریختم

 

خاک به دامان تو آویختم

 

دامن شب را متکان ای عزیز

 

این منم ای دوست به خاکم مریز...

 

بازم اومدم سلام کنم

 

فقط سلام

 

با اینکه میدونم هیچکس جوابمو نمیده

 

و هیچکس حتی حرفامو نمیخونه

 

اما سلام

 

فقط سلام

 

نگاشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:49 توسط تنها| |



 

 

سلام

 

نمیدونم با چه رویی دوباره سلام کنم

 

این سلام نه شروع دوباره است نه امیده نه هیچیه دیگه

 

سلام یک مرده است به دنیای زنده ها

 

مرده ای که هیچ وقت زنده نخواهد شد

 

مرده ای که هر روزش با یه دنیا حسرت و گریه میگذره

 

میدونم خیلی وقته برای تو هم مردم

 

دیگه مهم نیس ...

 

من برای همه مردم حتی برای خودم ...

 

دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیس ...

 

خسته ام از روزهایی که بی هدف طی میشن ...

 

 

نگاشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:35 توسط تنها| |